امروز بعد از مدتها رفتم سراغ پروژه ای که گرفته بودم تا کارهای عقب مانده رو انجام بدم
نرم افزار xsteel هم به اندازه خودش سخته ،کمتر از یک هفته بود که بازش نکرده بودم
در عرض این چند روز بیشتر قسمتهاشو رو فراموش کرده بودم دفتر سر رسیدم رو باز کردم
تا جواب رو پیدا کنم ..که..اولین صفحه رو دیدم ، خاطره اولین روز کاری....که چند ماه پیش
نوشته بودم و دیگه سراغشم نرفتم .....
چه روز خوبی بود روزی که مدتها منتظرش بودم اون روز با پدرم رفتیم شرکت از اونجا منو
راهنمایی کردن به بخش اداری ، تو اتاقی نشستم منتظر دایی بودم که بیان..
وقتی که اومدن منو بردن تو اتاق دیگه ای تا اونجا از من تست بگیرن چند سوالی بپرسن
اون روز همه منو یه جور خاصی نگاه میکردن آخه من با دایی خیلی راحت بودم و بقیه
همه یه علامت سوال بزرگی بالای سرشون بود..که من چه نسبتی دارم ...
خیلی سعی کردن که سر صحبت رو با من باز کنن اما من با هیچ کدوم حرفی نزدم ساکت
و آروم نشسته بودم ...دایی ما هم که فقط همون چند لحظه تو اتاق اومدن صداشون می اومد
اما هیچ خبری از خودشون نبود رویی نداشتم که برم دنبالشون... یا از کسی بپرسم...
واقعا حوصله ام سر رفته بود چاره ای نداشتم جز اینکه گوشی ایم رو برداشتم..........
مامی جان پیام میدادن که چیکار می کنی ؟اولین روز کاری خوبه؟خوش میگذره؟
داشتم جواب میدادم که آره واقعا عالیه از بیکاری دارم مگس...داشتم می نوشتم که یکدفعه
احساس کردم یه نفر پشت سرم ایستاده بعـــــــله دایی جان بودن و داشتن مدتها sms های
منو میخوندن یه دفعه گوش ایم رو گرفتن و خاموشش کردن و گفتن: تو محل کار تماس ، sms
قدغن ، حق استفاده از گوشی نداری تا ساعت کار تموم بشه...
|
+| به یادگار گذاشته
دختر شیرازی در دوشنبه
1387/11/21
|