امروز وقتی داشتم بر می گشتم خونه دیدم هوا بارونیه یادم افتاد به پنج شنبه هفته پیش
چه زود گذشت دوستم اصرار داشت منو ببینه اصرار کرد که برم خونشون اما من تو پارک نزدیک
خونشون قرار گذاشتم خسته م شده بود از اینکه همش تو محیط بسته بودم چون هوا بارونی بود زودتر از موعد رفتم می دونستم که این دوست مادقیقه نود هستش اما بازم دیر کرد و منو کلی معطل کرد
چیزی حدود یک سال میشد که همدیگه رو ندیده بودیم اشنایی من و اون جالب بود یادمه کلاس دوم دبستان بودیم
اون روز دیکته داشتیم اونم از درس تصمیم کبری من بین تمام بچه ها بیست شدم اما این دوست ما دفتر منو گرفت و با دقت نگاه کرد و دید که من "ن" کلمه ناگهان رو ننوشتم ورفت گفت و بیست منو نوزده کرد
از اون موقع تا حالا چیزی حدود 25 سال میگذره چند ساعتی با هم بودیم البته این دوست ما قول گرفت که روز دیگه برم خونشون تا حسابی همدیگه رو ببینیم چون هوا بارونی بود پیاده رفتم خونه اخه عاشق هوای بارنی هستم
هوای مطبوعی بود بوی عطر بهار نارنج همه جا رو گرفته بود وقتی داشتم از روی پل هوایی رد میشدم اسمون افتابی شد قطره قطره های بارون زیر نور افتاب می درخشید منظره خوشکلی بود.....
خلاصه اون روز خیلی خوش گذشت
...
|
+| به یادگار گذاشته
دختر شیرازی در پنجشنبه
1388/01/27
|