تبليغاتX
بـی...........همتــــا
In The Name Of The Only Musician Of Love Zither
 

مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

                                      از اهل بهشت  کرد  یا  دوزخ  زشت

جامی و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

                                      اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در چهارشنبه 1388/02/30  |
 
این روزا خیلی گرفتارم دیگه فرصتی واسه اپ کردن برام نمونده

وقتی از سرکار بر میگردمدیگه خودتون قضاوت کنید

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در یکشنبه 1388/02/20  |
 بیگناهان

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در پنجشنبه 1388/02/17  |
 

مدتی پیش بنده خدایی مامی رو دید و گفت:

خوبه دیگه دخترتون توخونه هست و درسهاش هم که تموم شده می تونه کمکتون کنه

مامی ما هم گفت: ای خانــــــوم موقعیکه درس داشت که می گفت: درس دارم، بعد که

درسش تموم شد گفت: کنکور دارم وقت هیچ کاری ندارم بعد که دانشگاه قبول شد

رفت یه شهر دیگه، موقعیکه برگشت گفتم دیگه حالا می تونه جبران کنه رفت سر کار!

حالا هم که بیشتر وقتش هم سرکار هست وقتی بر می گرده خسته ست

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در جمعه 1388/02/11  |
 جالبه بخونید

بهشت و جهنم

روزي يک مرد روحاني با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي بادسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و چاق بوده، مي گفتند و مي خنديدند، مرد روحاني گفت: 'خداوندا نمي فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند!'

هنگامي که حضرت موسي فوت مي کرد، به شما مي انديشيد، هنگامي که حضرت عيسي مصلوب مي شد، به شما فکر مي کرد، هنگامي که حضرت محمد(ص) وفات مي يافت نيز به شما مي انديشيد، گواه اين امر کلماتي است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوري مي کنند که يکديگر را دوست داشته باشيد، که به همنوع خود مهرباني نماييد، که همسايه خود را دوست بداريد، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي) نخواهد شد. 

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در پنجشنبه 1388/02/10  |
 شکوفه های گیلاس
|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در شنبه 1388/02/05  |
 

 

از خدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد ؟
خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران و
بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی ! حتی برای یک نفر

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در جمعه 1388/02/04  |
 
 
بالا