تبليغاتX
بـی...........همتــــا
In The Name Of The Only Musician Of Love Zither
 سخن شیطان

به شیطان گفتم:"لعنت برتو" لبخند زد...پرسیدم : چرا می خندی؟ پاسخ داد:

از حماقت تو خنده ام می گیرد.پرسیدم مگر چه کرده ام؟ گفت: مرا لعنت

می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام با تعجب پرسیدم پس چرا

زمین می خورم؟!جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای.

نفس تو هنوز وحشی است؛تو را زمین می زند.پرسیدم پس تو چه کاره ای؟

پاسخ داد:هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛فعلا برو

سواری بیاموز............!

 

 

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در سه شنبه 1388/06/31  |
 

بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در شنبه 1388/06/21  |
 

گنجشک به خدا گفت:

لانه کوچکی داشتم ،آرامگاه پناه بی کسی ام ، طوفان تو ان را ازمن گرفت

کجای دنیا تو را گرفته بود؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را

واژگون کند ، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم

پرداختی...........

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در سه شنبه 1388/06/17  |
 

من غلام قمرم ، غير قمر هيچ مگو

پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو

سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو

ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو

دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت

آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ،هيچ مگو

گفتم :اي عشق من از چيز دگر مي ترسم

گفت : آن چيز دگر نيست دگر ، هيچ مگو

من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي ، جز كه به سر هيچ مگو

قمري ، جان صفتي در ره دل پيدا شد

در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو

گفتم : اي دل چه مه است اين ؟ دل اشارت مي كرد

كه نه اندازه توست اين بگذر هيچ مگو

گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است ؟

گفت : اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو

گفتم : اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد

گفت : مي باش چنين زيرو زبر هيچ مگو

اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال

خيز از اين خانه برو ، رخت ببر، هيچ مگو

گفتم : اي دل پدري كن ، نه كه اين وصف خداست ؟

گفت : اين هست ولي جان پدر هيچ مگو

                                f76eioa15exa8fyhptia.gif

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در جمعه 1388/06/06  |
 
 
بالا