واسه کار مهمی رفتم بیرون خیلی عجله داشتم هر چی منتظر
اتوبوس شدم نیومد واسه همین با تاکسی رفتم تو راه راننده مسافری
رو سوار کرد.آقایی با ساک ورزشی بزرگی وارد شد به نظر میومد
که ساکش خیلی سنگین باشه، نگاهم به پنجره بود
چند دقیقه ای گذشت صدای باز شدن زیپ اومد یه لحظه برگشتم
نگاه کردم دیدم یه چیز سیاهی از تو ساکش بیرون اومد
باورم نشد اصلا فکرش نمی کردم که تو ساکش سگ باشه
از ترس داشتم
قبض روح میشدم خیلی ترسیده بودم...................
پسره نیشخندی زد منم با اخم نگاش کردم!
می دونست ترسیدم ولی من به روی خودم نیاوردم چند دقیقه ای
گذشت سگش داشت تکون میخورد میدونستم اگه نزدیک بشه
جیغی میزدم که مو بر اندام همشون راست بشه اونوقت بیچاره راننده
تصادف میکرد از قبل همه چیز رو پیش بینی کردم
واسه همین از راننده خواستم اقا بره جلو بشینه راننده هم قبول کرد
بادی به غبغب انداخت و گفت:پسر بیا جلو ببینم سگ آوردی تو ماشین
چیکار؟ تو دلم داشتم ازش میخندیدم
البته جای شکرش باقی بود که سگ بود اگه گربه بود همون جا
غش میکردم !!
|
+| به یادگار گذاشته
دختر شیرازی در پنجشنبه
1386/10/20
|