دیروز وقتی برگشتم خونه مامانم اصرار کردن که بریم دکتر آخه بعد از اون
سرماخوردگی سخت ،سرفه دست بردار نبودبا قرص و شربت خوب شده
بودم ولی سرفه... هر چی دوای عطاری بود خوردم اما اصلا اثری نداشت
به هرحال رفتم،دکتره گفت:مشکلتون چیه؟
براش گفتم که به چه چیزهایی حساسیت دارم
بعد گفت:خب این سرما خوردگی شما بیشتر حساسیته باید بگردین
ببینین به چی حساسیت دارید چه چیزهایی شما رو اذیت می کنه
بعدش 4 تا آمپول نوشت
رفتم داروخونه که داروها رو بگیرم منتظر موندم تا منو صدا کنه یه لحظه
چشمم افتاد به کوچولویی که بغل باباش بود
منو نگاه میکرد و می خندید منم کلی اذیتش کردم..حواسم بود که
کسی متوجه نشه تا می تونستم سر به سرش گذاشتم ...
مامانم که کنارم بود گفتن : نکن دختر زشته یکی می بینه...
دوباره چشمت افتاد به بچه...
از اونجا تا خونه پیاده رفتیم هوای خوبی بود جون میداد واسه پیاده روی
بعد از مدتها ....کار ، خستگی. این پیاده روی برام لذت بخش بود وقتی
رسیدم خونه از فرط خستگی و بی حالی خوابیدم بعدش واسه شام
منو بیدار کردن... شام که خوردم دوباره خوابیدم..
|
+| به یادگار گذاشته
دختر شیرازی در پنجشنبه
1387/11/10
|