تبليغاتX
بـی...........همتــــا
In The Name Of The Only Musician Of Love Zither
 سرماخوردگی

دیروز وقتی برگشتم خونه مامانم اصرار کردن که بریم دکتر آخه بعد از اون

سرماخوردگی سخت ،سرفه دست بردار نبودبا قرص و شربت خوب شده

بودم ولی سرفه... هر چی دوای عطاری بود خوردم اما اصلا اثری نداشت

به هرحال رفتم،دکتره گفت:مشکلتون چیه؟

براش گفتم که به چه چیزهایی حساسیت دارم

بعد گفت:خب این سرما خوردگی شما بیشتر حساسیته باید بگردین

ببینین به چی حساسیت دارید چه چیزهایی شما رو اذیت می کنه

بعدش 4 تا آمپول نوشت

رفتم داروخونه که داروها رو بگیرم منتظر موندم تا منو صدا کنه یه لحظه

چشمم افتاد به کوچولویی که بغل باباش بود

منو نگاه میکرد و می خندید منم کلی اذیتش کردم..حواسم بود که

کسی متوجه نشه تا می تونستم سر به سرش گذاشتم ...

مامانم که کنارم بود گفتن : نکن دختر زشته یکی می بینه...

دوباره چشمت افتاد به بچه...

از اونجا تا خونه پیاده رفتیم هوای خوبی بود جون میداد واسه پیاده روی

بعد از مدتها ....کار ، خستگی. این پیاده روی برام لذت بخش بود وقتی

رسیدم خونه از فرط خستگی و بی حالی خوابیدم بعدش واسه شام

منو بیدار کردن... شام که خوردم  دوباره خوابیدم..

 

 

|+| به یادگار گذاشته دختر شیرازی در پنجشنبه 1387/11/10  |
 
 
بالا