
من اینجا بس دلم تنگ است
هر سازی که می بینم بدآهنگ است
امروز هم گذشت مثل روزهای دیگه...همش تکراری ...خسته کننده...
ولی...چون میگذرد غمی نیست و چه خوب است که میگذرد
هفته ها مثل یک چشم بر هم زدن میگذره ولی دقیقه ها وثانیه ها
هر لحظه اش یکساله!!!!!؟؟!
فردا و دیروز دست به یکی کردند....
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد....
فردا با وعده هایش مرا خواب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
وقتی دلم میگیره تنها شعری که زیر لب زمزمه میکنم اینه...
...صدایی از درون سینه می گفت:
خدایا تا کجا باید بسوزم
مگر فرزند آدم نیستم من
که از شب تیره تر گشته روزم
بدو گفتم دلا فریاد بس کن
که بخت نیک و بد گردیده معلوم
زدنیا بخش ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الی رزق مقسوم
|
+| به یادگار گذاشته
دختر شیرازی در پنجشنبه
1386/03/24
|